دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد،
عشق می گفت بشرح آن چه بر او مشکل بود!
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز،
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود!
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ؟
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود!
*****
( حافظ چشم هایش را می مالد و خطاب به سه خروس بی محلی که نصفه شب برای فال مزاحمش شده اند ناسزا می گوید. خمیازهای میکشد و کنار چراغ علاءالدین روشن خوابش می برد. )
برچسب:
نویسنده: آروین اکبری
تاريخ: سه
شنبه
5 تير
1397 ساعت: 4:44