آدم باید رازها رو تو سینهاش چال کنه، و لابهلای کاغذاش. باید رازها رو با خودش به مغاک گور ببره...
وقتی یه نفر بهت اعتماد میکنه و رازهاش رو بهت میگه، باید به اعتمادش احترام بذاری.این که فکر میکردم اون دو نفر قابل اعتمادن بزرگترین اشتباه من تو اون لحظه بود. چون حرفی برای زدن نداری، حرفای یه نفر دیگه رو گفتن بزرگترین اشتباهه - چون که نیاز نیست همیشه زر بزنی.
بهم زنگ زد و گفت که تو همه زندگیم رو برای این و اون تعریف کردی! از دستت خیلی خیلی ناراحتم. راستش رو بگو که دیگه چیا رو برای بقیه گفتی؟ راستش رو بگو.
و من هیچ چیز به جز معذرتخواهی و شرمساری نداشتم...
از نوار چهار پنج ساعته درددل کردنش با من، دوتا راز کوچیک رو به دو تا از دوستام (که به خیال خام من قابل اعتماد بودن) گفتم... (چرا دارم میگم راز؟ اصلا واژه راز این جا معنایی نداره. راز تا وقتی رازه که توی سینهات باشه. همین که در اومد از سینه میشه باد هوا. دیگه راز نیست اسمش.)
نمیدونم دیگه چه چیزایی رو به من چسبوندن؟ این که چیا گفتم؟ این طوری که بوش میاد قضیه فقط همون دوتا حرف نبوده، به نظرم حرفای بزرگتری زدن و برای این که از سر باز بکنن قضیه رو، چسبوندن به من - که یاسین زده این حرفا رو به ما.
ناراحتم. از دست خودم - از دست اون دو نفر...
نمیتونم دقیق سهم مقصر بودنم رو بدونم. این که دقیقا چیا گفتن؟ این که من چیا گفتم بهشون؟ آیا اونا چیز بیشتری گفتن یا روحیه حساسش باعث شده فکر کنه من همه زندگیش رو برای این و اون گفتم؟ نمیدونم...
در هر صورت، تمام اینها چیزی از گناهکار بودن من کم نمیکنن. تنها چیزی که به ذهنم میاد و یه مقدار آرومام میکنه اینه که چند روز بعد باهاش حرف بزنم و برای معذرتخواهی گل تقدیمش کنم.
برچسب:
نویسنده: آروین اکبری
تاريخ: دوشنبه
8 بهمن
1397 ساعت: 5:52