چندتا از بچههای کلاس اون طرفتر نشسته بودن و گپ میزدن، من هم مشغول ساختن ماکت بودم.
تو حس و حال موزیک بودم و داشتم با چسب حرارتی کار میکردم، که یه دفعه دیدم کله استادمون چسبیده به شیشه کلاس و داره زل زل بچهها رو نگاه میکنه. جا خوردم. ماشه چسب رو زیاد فشار دادم، چسب ریخت روی دستم، داغ داغ. تاول زد در جا. بالا پایین میپریدم و دستم رو تو دهنم گذاشته بودم که استادمون اومد تو. داشت از زنای مصری میگفت که بعد از این که یوسف از در کاخ اومد تو دستاشون رو با کارد میوه خوری بریدن :))
وسط بالا پایین پریدن و فوت کردن به دستم هی نگاهش میکردم و میخندیدم - سر بی مو، پوست سبزه و هیکل نخراشیده - آخه هر جور حساب میکردم شانس آخر برای گرفتن نقش آن عخ مائو هم نبود :)))
برچسب:
نویسنده: آروین اکبری