چند وقت قبل، توی مسیر پیادهرویم، یه ساربان دو تا شتر میآورد. مردم دور شترهاش جمع میشدند و ساربان با سواری دادن و یا فروش شیر، درآمد کسب میکرد. شترهاش خیلی بامزه بودن :)
شتر اول سه ماهه بود و تقریبا هم قد بودیم ( اون یه مقدار کوتاهتر از من بود ). شتر دوم دو سال و چندی سن داشت و بزرگ و هیکلی بود، قدش از قد من بلندتر بود.
یه روز که داشتم پشت بچهشتره رو نوازش می کردم، کله اش رو آورد جلو و پوزهاش رو آروم به شونه ها و پیرهنم نزدیککرد، خیلی آروم و مهربون.
توی چشمهاش نگاه کردم، خیلی ناز بود. چشمهای سراسر سیاه با مژههای بلند. در همون حال که داشتم نازش میکردم، یهدفعه کلهاش رو سریع آورد جلو و دماغش رو با پیرهنم پاک کرد! خودم رو کشیدم عقب، دیدم آستین پیرهنم دماغشتری شده
.
دید که هم قدشم ، فکر کرد که هم سناش هم هستم
. من ۱۸ سال از تو بزرگترم حیوون! برو با هم سن و سالای خودت شوخی بکن!
برچسب:
نویسنده: آروین اکبری