خرید بک لینک

درحالی که به نقطه دوری اشاره می کرد، هیجان زده گفت: مامان من برام دست تکون داد.

کودک دیگری که کنارش راه می رفت، گفت : نخیرم، مامان من دست تکون داد.

دو بچه با هم بحث می کردند. نگاه به جایی که اشاره می کردند انداختم، خانواده ای نشسته بودند. خانم ها چادری بودند.

خنده ام گرفت. با خودم گفتم: راهی به جز نگاه کردن به رنگ روسری مامان هاتون ندارین، البته همون یه خورده اش که از این فاصله معلومه.

یاد بچگی های خودم افتادم، وقتی با مامانم بیرون می رفتم. وقت هایی که چند لحظه دستم از دستش رها بود، به دنبالش می گشتم و چادری سیاه را می گرفتم. صورتی غریبه بر می گرداند و با خودم می گفتم : « شت! اشتباه گرفتم. » معذرت خواهی می کردم و میان چادر های سیاه دنبال چادر درست می گشتم.

برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 16:52

صفحه بندی