مشتری کتابفروشی هستم، کتابفروشی الف در یکی از محلههای مذهبی شهر قرار دارد. چند سالی است که یک کارمند خانم استخدام کردهاند، معمولا پشت کامپیوتر مینشیند و کار مشتریها را راه میاندازد: اطلاعات کتابها را وارد میکند، مشتریها را راهنمایی میکند و کتابها را فاکتور میکند. خانم کتابدار مانتویی بود. چند هفته قبل که برای خرید به کتابفروشی رفتم، دیدم که چادری شده. تعجب کردم، به چهره و رفتارش نمیخورد که چادری باشد. بیشتر دقت کردم، قسمت بالای سر چادر را زیاد جلو داده بود و صورت آرایش کردهاش با چادر سیاهش نمی خواند. معذب بود و هر پانزده، بیست ثانیه دست به چادرش میبرد و گوشهای از آن را مرتب میکرد.
احتمال زیاد دادم که حجج الاسلام و المسلمین ها و مردم مذهبی، حضور خانم مانتویی را در آن محل مناسب ندانسته اند و با زور ( به خیال خودشان ) مسئله را حل کردهاند. ولی این مسئله سوی دیگری هم دارد: خانم کتابفروش را میبینم که بعد از یک روز کاری، خسته وارد خانه میشود و چادر را روی چوبلباسی پرت میکند، تا فردا، تا یک روز کاری دیگر.
برچسب:
نویسنده: آروین اکبری