
گاهی من زودتر میرسیدم، گاهی او. در را سریع باز میکردم و میخزیدم تو تا از دست گرمای لعنتی قم لعنتی فرار کنم. تلاش میکردم با نگهبان ریشو چشم به چشم نشوم و نیاز نباشد سلام کنم. سریع به سمت پلهها میپیچیدم، پلههای لعنتیای که پایین و پایین و پایینتر میرفتند تا در جایی نزدیک هسته داغ زمین به سالن مطالعه برسند.
برچسب:
نویسنده: آروین اکبری